غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

218

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

نامدار را احضار كرد و از آنان فتوا خواست . همه به ريختن خون او فتوا دادند . وزير او را به رئيس شرطه سپرد . رئيس شرطه هزار تازيانه بر او زد و او دم برنياورد سپس يك دستش را بريد و سپس يك پايش را و آنگاه پاى ديگرش را و دست ديگرش را ، آنگاه كشتندش و جسدش را به آتش سوختند و خاكسترش را بر دجله ريختند و سرش را در بغداد بياويختند . در اينكه حلاج از مردم كدام سرزمين است اختلاف است . بعضى گويند خراسانى است ، بعضى گويند از نيشابور است و بعضى گويند از مرو ، يا طالقان و يا رى . بعضى گويند حلاج مردى فريبكار بود و شعبده‌باز . با مذاهب صوفيه آشنا بود و مدعى بود كه خدا در او حلول كرده و او خداست . گويند چون بر دارش كردند گفتند بگوى : لا إله الّا الله . گفت : خانه‌اى كه تو در آن باشى به چراغ نيازش نيست . ابو الحسن على بن عيسى او را آزمود و با او مناظره كرد . ديد كه از علوم هيچ نمىداند . او را گفت : اگر بياموزى كه چگونه خود را از نجاسات پاكيزه دارى و بدانى كه چه اعمالى بر تو واجب است بسى بهتر از اين است كه به نوشتن رساله‌هايى پردازى كه خود نيز از آنها سر در نياورى . براى چه اين سخنان را در ميان مردم اشاعه مىدهى كه : تبارك ذو النور الشعشعانى الذى يلمع بعد شعشعته ؟ چقدر محتاج به آموختن ادب هستى ! ابو الحسن بن جندى گفته كه او حلاج را ديده است ، و از شعبده‌هاى او چيزها نقل كرده ، از جمله آنكه در مقابل او بستانى پر از سبزه و آب پديد آورده است . در سال 315 مونس خادم از مقتدر بيمناك شد و از ورود به خانهء او امتناع ورزيد . همهء سپاهيان گرد آمدند و گفتند : مترس ، ما به خاطر تو پيشاپيشت مىجنگيم تا آنگاه كه موى ريشت برويد . مقتدر نيز نامه‌اى به خط خود به او نوشت و سوگند خورد كه آنچه به او گفته‌اند باطلى بيش نيست . پس مونس آهنگ سراى مقتدر كرد با جمعى از سردارانش . مونس به سراى خليفه داخل شد و بر دستش بوسه داد . مقتدر بار ديگر براى او سوگند ياد كرد كه هيچ انديشهء بدى دربارهء او ندارد . در سال 317 مقتدر از خلافت خلع شد . با برادرش القاهر باللّه محمد بن معتضد بيعت شد . او دو روز خلافت كرد و بار ديگر مقتدر را بر سر كار آوردند . سبب اين